از قوانین مهم رابطه پایدار به نظر من حوصله گذاشتن و وقت گذاشتن برای طرف مقابل هست، در حد حرف نه ها، در حد عمل کردن، چون بعد از ازدواج مهمترین آدم برای هر کدوم از ما میشه همسرمون هست...
ازدواج درست خیلی مهمه، نگه داشتن همون ازدواج شرط و اساسه... وگرنه هزارتا ازدواج دیدم که همه چیزشون دقیق و درست و منطقی بوده، مشاوره هم رفتن اما کم کم طلاق عاطفی بینشون به وجود اومده و به جای باریکی رسیده...
خیلی مهمه زن و شوهر علی رغم خستگی هاشون هفته ای یکی دوبار طولانی مدت صحبت کنن با هم و برای همدیگه انرژی بذارن و به سلیقه همدیگه احترام بذارن و کارها و تفریحات مختلفی رو انجام بدن،
زندگی اگه به حال خودش رها بشه حتی اگه همه چیش سر جای خودش باشه باخت در پی داره، مثل بچه ای که هر روز نیاز به مراقبت داره و توجه و احترام میخواد،
این قاعده استثنا نداره حتی بث و ربکا هم اگه رابطه رو به حال خودشون رها میکردن اوضاع بد میشد، حیدر و عاطفه که جای خود دارد...
اینکه برنامه داشته باشیم برای هر روزمون به رابطه ما کمک میکنه
اینکه بدونیم فردا قراره چیکار کنیم
حتی به چه روشی لش کنیم، به چه روشی بیکار باشیم، اینکه شب ها و تعطیلات به حال خودشون رها نشن...
یکی از دوستام حدود یک ساله ازدواج کرده و رفته تهران و شوهرش مشهدی ساکن تهرانه، اخیرا به مشکل خوردن کمی ولی چند روز پیش صحبت کردم گفت خوب شدیم
با ذوق تعریف میکرد جدیدا منو میبره کافه و هر دفعه یه خوراکی جدید امتحان میکنیم و حرف میزنیم، و همین حرف زدنا گره بینمون رو باز کرده،
گفت تو خونه هم حرف میزدیم ولی به کیفیت قرار گذاشتن و وقت گذاشتن تو کافه نبوده به اینکه دیدم این آدم برام وقت میذاره و براش مهمه، خیلی خوشحال شدم و برای بار صدم به ابن نتیجه رسیدم که رابطه چقدر زمان گذاشتن میخواد و نمیشه سرسری ازش رد شد
غصه دارم و تو این مورد از سمت هیچ کس هیچ درکی نمیشم وهمه میگن تو دیوونه ای یا بالغ نیستی یا چه حرفا...
اما من فقط به کیفیت یه مسئله فکر میکنم و واقعا نیاز دارم چندین ساعت با یک نفر صحبت کنم راجع به این قضیه...
من خیلی ذوق عروسیمون رو داشتم خیلی و واقعاً غیر قابل وصف براش برنامه داشتم، اما به محض ورودم به تالار هیچی یادم نمیاد و انگار بیهوش بودم، هزاران برنامه داشتم که چیکار کنم و چیکار نکنم و چطور وارد بشم اما همینجوری وارد میشیم و حتی یادم نیست با بقیه سلام علیک کرده باشیم...
و دلیلش حال بدی بود که از آرایشگاه خارج شدم و انقد منو تحت تاثیر قرار داد... به معنای واقعی من چیزی از عروسی یادم نمیاد و انگار اصلأ عروسی نگرفتم، بی اغراق الان احساسم شبیه زمانیه که عروسی نگرفتم و هر چی که بقیه میگن خیلی عروسی خوبی بود فقط افسوس میخورم که من هیچی یادم نمیاد...به خداوندی خدا اگه میدونستم قراره هیچی یادم نیاد عروسی نمیگرفتم...
مامانم میگفت با چنتا عروس صحبت کن ببین اونا هم این حس رو دارن یا نه...اما من غمگینم بابت این مسئله که خیلی چیزها طبق زحمت و برنامه من پیش نرفت، از ورودم گرفته تا خیلی چیزهای دیگه،
ناراحت میشم وقتی بهم میگن چقدر دغدغه هات کمه، کم نیست، تو این مدت اخیر این پررنگ ترین برنامه من بود که براش شوق و ذوق داشتم و الآن چیزی ازش یادم نیست،
انگار بیهوش بودم...
یه پروژه بزرگ بود برای من و ما و میخواستم از نتیجه اش کیف کنم همونطور که هر مدیر پروژه ای پروژه اش رو معرفی میکنه و لذت میبره همراه با استرس
اما برای من اینطور نبود و من دارم به مغزم فشار میارم که اون شب چی شد؟ چطور شد؟
چرا تا روز قبلش که انقد برنامه داشتی به محض ورود به تالار همه چیز یادت رفت لعنتی؟؟؟ این خیلی رویداد قشنگی بود که منتظرش بودی چرا دقت نکردی بش؟؟از دستش دادی چرا...
کاش حالم با این قضیه بهتر شه...
مسئله دوم عکاسی بود، مامانم میگه چند جا اومدم باهات عکس بگیرم که من گفتم عکاس گرفتیم برین پایین بعدا عکس میگیرم...به این فک میکنم که مامانمو فرستادم بره و با من عکس نگرفته میخوام آتیش بگیرم از عذاب وجدان که چطور مامانم هر دفعه ازم درخواست کرده و من گفتم برو و اون عکاس چرا نباید بیاد بگه با مادراتون و خواهر هاتون و برادرا ازتون عکس بگیرم...
مامانم همش میگه تو عروسی فاطی میگیریم اشکال نداره اما این چیزی از غصه من کم نمیکنه که چطور فرستادمش رفته...
چیکار کنم با این حالم؟!
احساس بدی دارم، احساس نا سرانجامی، کی قراره یه زندگی داشته باشیم یه خانواده و یه خونه... یه ذهن بی دغدغه، یه خانواده بی دغدغه،
خشم دارم، بی حوصله ام، این چه وضعیه نه زندگی ای نه خونه ای نه آرامش خاطری... سوال های تکراری همه، انتقالی چیشد، خونه چیشد، کی میرین کی نمیرین، چطور عروسی گرفتین وقتیکه هنوز نمیخاین برین، چطوری عجله کردین،
چقدر آدما بهم زخم میزنن با این حرفا و من بیزارم
دوست ندارم حال و روز این روزا رو
تعهد داشتن فراتر از یک مفهوم...
امشب بله برون یه دونه خواهرم بود و همه فامیل و خانواده تو تکاپو بودن، اما من از صبح داشتم به این فکر میکردم که آرایشگاه نمیرم و با تعجب همگان مواجه شدم که چطور نمیخوای بری و این حرفا،
ولی تو ذهنم بود که با حیدر راجع بهش صحبت کردیم که آرایشگاه نرم چون خرج اضافه اس،
اگه میرفتم هزینه اش نهایت میشد ۱ تومن اما نرفتم و بسی از این تصمیمم و تعهدی که به حرفم نسبت به همسرم داشتم راضی بودم...
لباس پوشیدم و موهامو درست کردم و یه جوراب شلواری کرم رنگ ضخیم پوشیدم و شال توریم رو پوشیدم رو موهایی که خوشگلشون کرده بودم، و همه گفتن این دیگه چیه الآن مثلاً حجاب داری؟
که گفتم شوهرم دوست نداره و همه خندیدن که از الآن شوهر ذلیل شدی..اما بحث همون تعهد و صحبتی بود که بین ما حاکم بود...
شالم رو دور خودم بستم و داماد و خانوادش اومدن رفتم پشت یکی از صندلی هایی که نزدیک خواهرم بود که هم نزدیک خواهرم باشم هم پشت اون صندلی پاهام پیدا نباشه (هر چند که جوراب شلواریم ضخیم بود و ذره ای از پام پیدا نبود)اما میدونستم که شوهرم نسبت به این موضوع حساسه و راضی نیست..
یه جا داماد عرق کرده بود و درخواست دستمال کاغذی کرد من دستمال آوردم و به دختر عمم دادم که من بش ندم چون حس میکردم شوهرم اونجوری دوس نداره
یکی دوبار اجبارا رد شدم اما هم مطمئن بودم که داماد حواسش به من نیست هم این که شال سرم بود و جورابم ضخیم...و مدام به همسرم فکر میکردم...
آخر شب که آهنگ گذاشتن برقصن دختر خاله ها بهم چاقو دادن که برقصم اما رد کردم و نرقصیدم چون راحت نبودم...
فقط یه جا که همه رقصیدن و عروس داماد هم بودن دست منو کشیدن که بیا با خواهرت برقص یه چرخ زدیم دور عروس و کمی چرخش زدم...
هدفم از گفتن اینا این بود که تعهد یه چیزیه که حتی وقتی ازش ۷۰۰ کیلومتر دوری باز بش عمل میکنی و این معیار وفاداریه
به بدترین شکل ممکن:
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست...
اساسا ما برای چی زندگی میکنیم و به چه هدفی؟
دوستی میگفت زندگی زین پس تکرار مکررات و ملال آوره و من دلم هوری ریخت...چرا هیچوقت نباید حتی برای چند روز همه چیز خوب باشه؟!
چرا حالمون خوب نیست و خوب نمیشه؟!
دوست دارم لفت بدم از دنیا و عدم رو تجربه کنم
خسته شدم، خسته شدم؛ خسته شدم
از نگرانی خسته شدم، از دغدغه ها از تقلا کردن ها و از امیدوار بودن های واهی، از درخواست ها، از نشدن ها، از نه شنیدن ها، از تنها بودن ها، از تنها گریه کردن ها، از تنها فکر کردن ها، از خالی کردن ذهن ها، از به همه چیز فکر کردن ها، از راحت نبودن ها، از سخت بودن ها، از اصرار کردن ها از همه و همه خیلی خستم... خوشحالی هام پوشالی وحبابه، زود میشکنه...
من خستم و خیلی میخوام نباشم
من صد خودمو تو این ازدواج و رابطه گذاشتم و همین توقع رو هم داشتم، تو اوج خستگی یا اعصاب خوردی از شرایط خانوادگی، کاری یا هرچیزی تو رو توی اولویت گذاشتم و بهترین رفتار رو باهات داشتم، همیشه مهربون بودم همیشه برام مهم ترین بودی،
به جز شرایطی که پریود بودم حالم بد نبوده باهات، تو اون شرایط ازت خواستم بیشتر هوامو داشته باشی، توقع داشتم و توقع به حقی هم بود این یک هفته برام گلستان باشه...
برو از مریم بپرس، از خواهرزاده هات، از برادر زاده هات، اصلا از داداشت، از مشاور بگو این یک هفته برای ما باید چجوری میبود؟؟
من بد؟؟من. رو مخ؟؟ آخه با انصاف من مگه چقدر بد بودم که یک هفته عروسیم فقط دو روزش جنگ ودعوا نداشتیم؟!
مگه من چه جور آدمی ام که انقد بدم که مقصر من باشم؟! مگه چقدر رفتم رو مخت؟!
مگه چیکار کردم...
این بود زندگی قشنگی که قول دادی برام درست کنی؟!
سالی که نکوست از بهارش پیداست...
میدونی چند بار خواستم شب بیام بغلت اما بدنم و دستام باهام یاری نمیکردن و دل چرک بودم و فقط تو دلم سکوت بود،
من مستحق این رفتار ها تو این یک هفته نبودم، بعد از این همه بدوبدو حداقل لیاقت یه هفته آروم رو داشتم که در کنار همسرم بگذرونم...
تو هر چقدر هم خوب باشی با این رفتارهات لگد میزنی به همه خوبی ها، لگد میزنی به احساس من، غرورمو خورد میکنی
هیچ محکمه ای و هیچ آدم عاقل و آگاه و عادلی اینو روا نمیدونه که از ۷ روزی که تو اینجا بودی ۴_۵ روزش رو با من دعوا کرده باشی، هیچ محکمه عادلی نمیگه اگه یه آهنگ رندومی اتفاقی پخش شد که اتفاقاً تو هم از اونا متنفر هستی این سر و صدا رو راه بندازی چون هدف و عمد پشتش نبوده و دیدی که سریع ردش کردم
هر چقدر میخوای عصبی باش و دلیل بیار برای عصبانیتت
تهش باخته، باخته من و تو
شبیه کسی رفتار میکنی که ازدواج قبلی داشتی و تجربه تلخی داشتی و الان با شنیدن و حتی صحبت کردن راجع به عروسی از کوره در میری
یکم یواش تر!!!
این رفتار ها تهش خوب نیست حتی اگه بهترین آدم دنیا باشی
یه آهنگ که چند ثانیه ازش پخش بشه نباید تو رو اینجوری بندازه به جون من
منم آدمم
یه عروسی گرفتیم کوفتم شد دردم شد بسه دیگه بسهههههههههه
گه به روزی که عروسی گرفتم گه به روزی که از ذوقم پیش تو گفتم
گه به من گه به من که انقد منو واسه یه عروسی اینجوری میکنی که از پخش شدن یه آهنگ که رندوم تو گوشیم بودع باید اینجوری باهام رفتار شه
اومدم تعدادی از کارت ها رو که چاپ نشده رو چاپ کنم یه زوج که عروسی اون ها هم نزدیک بود اومدن و دنبال کارت بودن
همسن و سال خودمون بودن، دست برده بود برای ردیفی که خیلی گرونن و من نشسته بودم منتظر کارتام و داشتم نگاشون میکردم، مدام چق پل میکردن و از فروشنده سوال میپرسیدن،
دختره به شوهرش میگفت تو ده میلیون کنار گذاشتی برای کارت چه اشکال داره بشه ۱۳ میلیون!!!! همینجوری تعجب کردم که چه خبره ۱۳ تومن کارت که فقط مهمونا یک ثانیه میبینشش
بعد از سر و وضعشون مشخص بود قشر متوسطی هستن و بی دغدغه خرج نمیکنن، پسره گفت آخه چه کاریه کارت آدم یه لحظه میبینتش و این حرفا
پسره رفت بیرون تلفنی صحبت کنه، هی گفتم دخالت بکنم نکنم آخرش بلند شدم گفتم گلم میتونم راهنماییتون کنم؟من هفته بعد عروسیمه
دختره گفت آره خیلی ممنون میشم،
گفتم ببین چرا میخوای برای کارت هزینه کنی بجاش آرایشگاه و آتیله و چیزای دیگه که مونده و ماندگارن هزینه کن
قانعش کردم به جای ۱۳ میلیون ۴ میلیون پول کارت بده 😍😍😍
بر طبل شادانه بکوبه
آخر سر هم کلی خوشحال شدن گفتن واقعاً چه خوب شد گفتی...
برم wedding planner بشم چی؟؟؟🥰😍😀
چقدر زندگی عجیبه، همین دیروز بود که اسرا ما رو به هم معرفی کرد،همین دیروز بود که تلفنای چند ساعته حرف میزدیم، همین چند وقت پیش بود که میگفتیم شاید رابطه ما به ازدواج ختم شد...
و الان دنبال بدوبدو عروسی....