داشتم مقاله ها رو بالا پایین میکردم و دنبال یه سرنخ بودم که جمله مو منسجم کنم و کمی به موضوع شکل بدم که ناخودآگاه گفتم:
خدایا کار همه ما رو روال کن و همه ما مشغول به کاری حتی نا چیز باشیم...همه ما رو سلامت نگه دار و عزت و احتراممون رو ببر بالا و کسی بدخواهمون نباشه...
همه روزی داشته باشن و همه خونه ها بتونن امنیت داشته باشن...
چه قشنگ بود احساس اون لحظه ام...
داستان دو قسمتی روز جمعه
۱_داستان من و شکلات اسنیکرز...
جریان از این قراره که من و فاطمه و مامانم بسیار زیاد به شکلات های اسنیکرز علاقه مندیم و از نظر من مزه خدا میدن...
اما من همیشه نمیخرم و شاید ماهی یکی دوبار بیشتر نخرم...
هفته پیش فاطی نا خواسته منو خیلی ناراحت کرد و من عمیقاً دلگیر بودم و فهمیدم فاطی خیلی از این که منو ناراحت کرده ناراحته و کلافه شده بود...
بیرون رفته بود و بهم پیام داد که راجع بهش حرف بزنیم و من با شناختی که از خواهرم داشتم میدونستم عذاب وجدان داره و بش خوش نمیگذره
هم غرورم اجازه نمیداد راحت بگذرم از این ناراحتیم و ته دلم غمگین بودم هم اینکه دلم واسه فاطی آروم نداشت و میگفتم بابا این فاطیه،همون که خیلی دوسش داری...
آسون بود که همینجوری همه چیزو به حال خودش رها کنم تا بالاخره اوضاع خوب شه...
اما اون لحظه ترجیح دادم اگر خواهر خوبی هستم پس سختیش رو هم بپذیرم...
علی رغم میل باطنیم بهش پیام دادم و نوشتم یک شرط داره که دیگه ناراحت نباشم اونم انگار گوشیش دستش بود و منتظر پیام من سریع جواب داد چییی؟هر چی باشه به همراه استیکر قلب
منم نوشتم یک دونه شکلات اسنیکرز میاری حتی یه گاز هم به تو و مامانت نمیدم
آخه هر دفعه هر کدوممون از اینا میخوریم این دست و اون دست میچرخه 😀
اونم نوشت همین؟؟؟چشممم قبوله
خب هدف من قطعا شکلات نبود میخواستم بار عذاب وجدان ازش کم شه...
من این شکلات رو نخوردم و نگهش داشتم چون این شکلات خیلی برام خاصه و همینجوری بازش نمیکنم،هر موقع خیلی دلم شکلات بخواد یا مثلاً خوشحال باشم بگم اخجون میخوام شکلات بخورم بازش میکنم و این داستانا...
تا جمعه...
حالا داستان دوم...
یه بحث هایی با هم داشتیم و مشخص بود که هم من و هم تو ناراحت شدیم
به این نتیجه رسیدم هر رابطه ای بحث و ناراحتی داره و جزو جدا نشدنی هر رابطه اس و اما مهمترین قسمت اینه که (((بعد از هر بحث و ناراحتی خودمون با خودمون رو راست باشیم و حسابی فکر کنیم و تجزیه تحلیل کنیم،خودمون رو جای طرف مقابلمون بذاریم و از نظر بقیه هم به داستان نگاه کنیم،یعنی فقط فکر نکنیم که حق باهامون بوده به فلان و فلان دلیل... همون ماجرا رو از نظر طرف مقابل و چند نفر دیگه هم بررسی کنیم که منصفانه تو ذهن خودمون حکم بدیم و رفتار کنیم)))
خلاصه که من به این نتیجه رسیدم ناراحتی هست اما به نتیجه رسیدن بعدش هم مهمه..
من خیلی خیلی فکر کردم و راجع به اون قسمتی که گفتی به خواهرمگفتم عاطفه اینو میخواد و اونو میخواد،
اولش که میگفتم چرا اینو گفتی ((که ری اکشن بدون فکر بود،یعنی ما آدما یه حرفایی میزنیم بعد بدون این که فکر کنیم راجع بهش سریع واکنش نشون میدیم..
ببین حیدر عزیزم این که همیشه گفتم تو رابطه درست ما یاد میگیریم و رشد میکنیم منظورم همیناس..
من دیروز درس گرفتم که وقتی چیزی میشنوم همون لحظه تصمیم نگیرم احساس به وجود بیارم
به وجود اومدن احساس ناخودآگاهه و به وجود میاد اما بش بها ندیم و اون رو خام در نظر بگیریم تا سر فرصت که بش فک کنیم)
من خیلی خوشحالم که داریم کنار هم این چیزا رو یاد میگیری
بعد که بیشتر و بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که چقدر تبعات خوبی داره حرفی که به خانواده ات زدی و من خوشحال شدم از اینکه همچنین آدم فهیمی تو زندگیم هست و بیشتر از من آینده نگره و سنجیده تر رفتار میکنه و عاقل تره.
تو همیشه به من میگی عاقل اما به نظرم این تویی که داری یادم میدی چطور باشم،چطور عاقل تر و آروم تر و صبور تر باشم..
من کنارت دارم هر روز بهتر میشم 🫂
و هر چی بیشتر به این فکر میکردم که تو چقدر حواست به مسائلی هست که من ازشون غافلم و چقدر بیشتر از من آینده نگری بیشتر و بیشتر به انتخابم مطمئن میشدم و شوق کل وجودمو میگرفت و به پهنای صورت لبخند میزدم.
حالا وقت چی بود؟
وقت این بود که شکلات اسنیکرزمو باز کنم و با چایی بخورم 😍؟.....م)،..
یه خوشحالی قشنگ تو قلبم نشست
نمیدونم احساسمو چطور بگم،
ما روزش بحث داشتیم،ناراحت شدیم اما من شبش خوشحال بودم و این خوشحالی عجیب بهم چسبید
احساس خوبی داشتم،
این ماحصل چی بود؟
ما حصل منطقی و عاقل و بالغ بودن ما که دیگه بعد از بحث هامون فقط ناراحت نمیشیم
بلکه راجع بهش فکر میکنیم و خوشحال هم هستیم
شکلاتمو درآوردم و به مامانم گفتم یک لیوان چایی برام بریز جشن میخوام بگیرم مامانم اینا با تعجب میگفتن جشن چی؟
منم در حالی که از پله ها میومدم پایین میگفتم هیچی خوشحالم و ازم نپرسین چرا
کاش می تونستم احساس واقعیمو وصف کنم
تو یه آدمی رو انتخاب میکنی و هر دفعه بیشتر بهت ثابت میشه خداااا مرسی بابت اینکه اینو به من هدیه دادی اینو سر راهم قرار دادی
تو همونی برام حیدر
اومدم پایین و وقتی شکلاتو گاز میزدم چشامو میبستم و از مزه اش و اون احساس و اون حالم لذذذذت میبردم و مامانم اینا دیگه هیچی نپرسیدن
نصفش که موند دادم اونا بقیه شو بخورن و گفتم بیاین شمام خوشحال باشید 😍 وقتی روز به روز بیشتر به انتخابت مطمئن میشی و میفهمی جفت طرفتی تا یه کوچولو بحث میشه افکار جور وا جور نمیاد تو سرت که هیچ احساست به طرفت قوی تر هم میشه
خدا خودش بهترین رو برای ما خواسته که ما رو سر راه هم قرار داده،نمیدونم احساساتمو چطوری بیان کنم...من واقعا با هیچ چیز مشکلی ندارم...
قسمت بعدی هم داره🙋
تا این تاریخ مجموعا 33 بار ملاقات حضوری داشتیم که میشه حدودا 199 ساعت کنار هم بودن، حرف زدن و غیره.

تاریخ 02-09-1401 روز چهارشنبه
بعد از 4 ماه و خورده ای، دوباره رفتم پیش مشاور تا از ترسهام بگم. از ترسهای مسخره که دست و بال آدم رو میبندن... حرفهای پراکنده ای زدم و گذشت...
روز شنبه 22-09-1401 چهارشنبه
بعد از سه هفته، مجددا رفتم پیش مشاور و باهاش حرف زدم. بیشتر حرفهام حول و حوش مسائل اقتصادی بود ...
آمار حرف زدن تا 9 ماهگی رابطه ی قشنگمون :)) البته بدون احتساب ساعاتی که توی چت و پیامک و وبلاگ صرف کردیم. این آمار فقط مربوط به دیدار حضوری و تماس تلفنیه.. بنابراین با توجه به زمانهایی که برای چت و پیامک و همچنین وبلاگ صرف کردیم، حس میکنم دست کم 700-800 ساعت باهم حرف زده باشیم.

شب هنگام...
قلبمان را در آغوش میکشیم و به ظرافت هر چه تمامتر روی زخم هایش دست میکشیم...
به مناسبت تولدت،
در واقع تولد من...
حیدر عزیزم نمیدونی چقدر خوشحال و آرومم که تو اومدی تو زندگیم،حتی فکرش رو هم نمیکردم با اومدن کسی تو زندگیم انقدر همه چیز برام رنگ و بوش عوض بشه و شاهد دیدن یه ورژن جدید از عاطفه باشم...
من هیچوقت فکر نمیکردم یه روز به این ثبات و آرامشی که دارم احساس میکنم برسم و همه اینا به خاطر تو و رابطه خوب و سالممونه و هر چقدر بابتش خداروشکر کنم کم بوده...
حیدر عزیزم تولد توئه اما به واسطه متولد شدن تو من دارم همچنین چیزهایی رو تجربه میکنم...
بهترینم،اولویت زندگیم،از خدا میخوام اول از همه سلامتی و قدرت زیادی بهت بده و بعد عمر طولانی و دل شاد و نگاه آروم و زیبا به دنیامون و زندگی که زندگیمون رو قشنگتر از این که هست بسازیم...از خدا میخوام اونقدر بهت قدرت و انرژی و شادی ببینه که چشمت جز خوبی هیچی نبینه،دلت جز شادی هیچی حس نکنه و همیشه با هم رو به جلو حرکت کنیم...
فراتر از یک همراه و همسر واقعا دوستت دارم و برام ارزشمندی...
تولدت هزاران بار مبارک باشه همدمم،تولدت مبارک من باشه بابا حیدر 😍♥️🫂💖👪👪 بمونی برام یک عمر🫂♥️
تو مطب دندونپزشکی مامانم رفت تو اتاق پزشک و چادرش رو بهم داد که نگه دارم
وقتی منتظرش نشسته بودم چشمم به چادرش،برق چادرش،بوی چادرش افتاد و ناخودآگاه جمله (دردِ چادرت و گیانم)اومد رو زبونم و یه تیکه از چادرش رو مشت کردم تو دستام...
قلبم گرمه که دارمش و باهامه ♥️🥺
اولین صبح بعد از نهماهگیمون به خیر باشه نازنین ترین همسر دنیا ♥️😍💐😊
نه ماهه تورو دارم و خوشحالم بابت بودنت توی زندگیم.
جوری شدم با تو که نمیدونم بدون تو چی هستم، انگار از اولش با تو تعریف میشدم...
بمونی برام تا همیشه♥️😊
دیشب داشتم دنبال یه عکس میگشتم تو مدیا پیامام با محمد که عکسامو از یک سال پیش دیدم،عکسایی که براش فرستاده بودم رو بر اساس فصل و زمان به خوبی میدونستم که مثلاً فلان عکس من تو چه حال و احوالی بوده...
تا رسیدم به پارسال همین موقع ها،یه نفس عمیق کشیدم به خاطر تمام احوالاتی که اون موقع داشتم،
نه به خاطر نبودن یک شخص یا به قول تو یک جنس مخالف...بلکه به خاطر نبودن یک همراه یک رفیق که جنس حرفامو بفهمه...
ازدواج هدف نبوده و نیست... حداقل برای انسان هایی که دغدغه مند هستن ازدواج هدف نبوده...اما همراه داشتن،شریک داشتن و رفیق و یار داشتن چرا...
به عکسا که نگاه میکردم و باورم نمیشد اون روزا رو سپری کردم،روزایی که رفیق نداشتم،همراه نداشتم و فقط انگار خودم تو دنیا تک و تنها بودم...
هر چقدر ازشون بگم کم گفتم...
اما تو اومدی و منو پُر کردی و من رفیق صمیمی پیدا کردم،گوش شنوا و کسی که همیشه باهامه...
حرف زیاده،اما خلاصه اش میشه اینکه خوشحالم اومدی تو زندگیم ♥️
۹ ماهگیمون مانا باشه جانم 🫂
از:حیدر
به گرمی بخش زندگیم ... ♥️
داریم به ماهگرد نه ماهگیمون نزدیک میشم😍
تو این مدت هرچه بیشتر به آدمها، حال و احوالشون، روابطشون، دغدغههاشون، تنهایی ها و مسائل اجتماعیشون نگاه کردم متوجه یه تفاوت بزرگ بین خودم و خودت (اجتماع منوتو) و خیلیای دیگه(دیگران) شدم. همه مثل ما شانس اینو نداشتن که یکی از جنس خودشون پیدا بشه که بشه یار و یاورشون، بشه رفیقترینشون و بشه همهی زندگیشون. اینکه تورو پیدا کردم، یه شانس بود، یا یک معجزه، یا شاید یک موهبت و gift از ناحیه خدا... این حرفی که میزنم، نه از روی احساس لحظه ایه، نه کورکورانه که این ایراد بهش وارد بشه که مثلا« همه عاشقا فکر میکنن آسمان دهن باز کرده و طرف مقابلشون از اونجا به زمین نازل شده» خیر، با همه ی عقلانیتم اینارو میگم. این حرف به پشتوانهی قریب به ۹ ماه ارتباط مداوم از ذهنم اومده بیرون و به زبانم رسیده. حتی اگر احساس باشه، احساسیه که درش به قطعیت رسیدم... بازم به نظرم به قانون جذب میرسیم. من همیشه همراهی مثل تو ایدهآلم بود و چیزی که میخواستم رو جذب کردم..
دوستت دارم با همه ی وجودم. شوخیامون، درد دلامون، حرفهای جدیمون، دغدغههایی که باهم درمیان میزاریم، صحبتهای سطح بالا و سطح پایینمون، همه چیز با تو خوشاینده واقعا... دوستت دارم دختر همسایهمون تو ایلام! اصن تو زودتر کجا بودی که من این همه تنها نباشم؟
بمونی برام خانوم. تا همیشه...♥️🥺
خیلی زیاد نسبت به بیخوابی ضعیف و ناتوانم
چیه این بشر که انقدر ضعیفه...
کلمات تو لبتاب انگار حرکت میکنن جلو چشمام و هر خط رو چند بار میخونم
هی میام در لبتابو ببندم اما یادم میفته به خودم قول دادم امشب این مبحثو تموم کنم و فردا تایپش کنم و ویرایش و ارسال...
مغزم انگار داره جلو تر از چشمام راه میره و حالت تهوع دارم و میدونم تمام این ها برای نخوابیدنه...
این در حالیه که اگه برم تو تخت محاله خوابم ببره و فقط اذیت میشم
ورای زخم هایمان ایستادگی میکنیم...
قشنگترین متنی بود که امشب خوندم...
همیشه به خانواده دوستام یا اطرافیان که همه چیزشون نرمال و به جا بوده غبطه میخوردم شایدم حسادت میکردم،حتی اگه مشکلی بوده ذات ِِزندگی بوده دیگه...
اما خانواده ما با مشکل تعریف شده بود،و اون هم نبود پدر و یک مادر جوان داغدارِ عاشق که چارتا بچه رو دستش مونده و نه برادر حامی و نه خانواده حامی نداشت که زیر پر و بالش رو بگیرن
اینا زبونن آسونه اما در واقع وحشتناکه...
مامان های دوستامو میبینم یا همکارام که چقدر تیپ زندگیشون با ما متفاوت هست و این در حالیه که اونا منو خوشبخت میدونن اما فقط خودم میدونم ذره ای اینجوری نیست چون اونا جای ما نبودن،
ما مشکل حادی نداشتیم فقط بی پناه بودیم و مامانم تنها ترین آدم دنیا...پسر بزرگش بچه تر و نادان تر از این بود که حمایتش کنه یا حتی ادای مردی رو در بیاره که مراقب خانواده هست...اما مامانم همیشه به دندون کشید و شاید تا نوجوونی متوجه شکاف عمیق خودم با بقیه نمیشدم...
چند روز پیش که میرفتیم مراسم ختم شوهر دوستم تو کوچه مسجد بابای دوست دیگه مو به اسم زهره دیدم و رفتیم تو خودش و مامانش منو محکم بغل کردن و ابراز دلتنگی میکردن،همیشه میگفتن تو با همه دوستای زهره فرق داری،
آره خب فرق داشتم من خیلی بیشتر از سنم رفتار میکردم به خاطر مسائلی که تجربه کرده بودم...
زمانی که اونا غر میزدن سر ماماناشون که فلان چیزو براشون نخریده من تو خونه کارای خونه رو انجام میدادم و بعدش درسمو میخوندم و مقدمات غذا رو حاضر میکردم که مامانم با خیال راحت بره کارگاه کار کنه،هم من هم فاطی...
زمانی که اونا تیکه تیکه طلا میگرفتن از پدر مادرهاشون به مناسبت های مختلف من و فاطی طلاهامون رو میفروختیم که مامانم ناقصی های خونه مون رو درس کنه یادمه خونه مون سفید نشده بود من النگو هامو دادم بفروشه مامانم که خونه رو سفید کنیم...
بحثم طلا نیست ابدا،میزان دغدغه رو میگم....
خلاصه مامان زهره پیشم نشست و حال و احوال کرد و گفتم راستی مبارکه زهرا رو عروس کردین،تشکر کرد و گفت والا عاطفه خیلی این روزا درگیرم با پسر زهره
شیطون شده زهره صبح میره اداره تا ظهر پیش منه دیگه زهرا هم باید براش جهیزیه بخرم وقت نمیکنم بدجور گرفتار شدم،
تو دلم گفتم به این میگی گرفتاری؟!لعنتی این روتین زندگی معمولیه که مامان من هیچوقت نتونست تجربه اش کنه...
بعد گوشیش زنگ خورد و نشونم داد رو صفحه گوشیش نوشته بود (تمام وجودم)
شوهرش بود یعنی بابای زهره
میخندید و میگفت نگا اسم حاجی رو چی ذخیره کردم
گفتم خدا حفظتون کنه برا هم
زهره میگف والا مامان بابام حالمو بد میکنن من اسم شوهرمو سیو کردم مُجی (مخفف مجتبی) بعد اینا با این سن و سال
گفتم تو چیکار داری حسودی مگه؟(با چاشنی خنده)
بعد از مراسم میگفت برم خونه برا حاجی شام بپزم...
اینا روتینی بود که مامان من و امثال مامان من سالهاااا نداشتن و ندارنش و وقتی میگن حسرت یک زندگی معمولی به نظرم یه چیزی تو این مایه ها...
وقتی مامانم میگفت حتماً باید مهاجرت کنی؟چرا به فکر من نیستی؟
چرا من نمیتونم یه زندگی عادی داشته باشم؟وقتی میگفت ۲۷ سالم پای شماها بود الان دیگه میخوام مثل بقیه زندگی کنم که دور و ور نوه هاشونن منم خونه و زندگی و بچه شما رو ببینم و بزرگ کنم...
وقتی اینارو میگفت با خودم میگفتم این چه دغدغه. ایه که این زن داره
الان میفهمم این زن سالها یه زندگی معمولی نداشته الان حسرت یه زندگی معمولی داره...
قلبم از شدت ناراحتی تیر میکشه براش...
همیشه از بی پناهی رنج برده،هیشه از نداشتن حامی ضربه خورده... همیشه تنها بوده و من چیزی جز بار اضافه ای به اسم خودخواهی به این زن ندادم...
قلبم سنگینه برای این زنِ قوی ِِاز درون تهیِ رنجور...
بسیار بسیار ذهنم بی تمرکز و ناراحتم شاید ناراحتی برای تصمیم درستی که گرفتم
خونه خاله ما به صورت نرمال هفته ای دو بار همگی میان خونمون،خیلی آدمای خوبی ان هر موقع هر کاری میخوایم ازشون انجام میدن و مهربونن اما یک سری عادتای غلط دارن مثلا هر دفعه میان اینجا تا دوازده یک شب میشینن و بلند بلند حرف میزنن و خیلی ریلکسن
خب این قضیه تا زمانی که من سر کار نبودم بولد نبود و وقتی فاطی اعتراض میکرد میگفتم زشته نمیشه که مهمون رو راه نداد
تا الان که خودم سر کارم و میفهمم چقدر حرکت بدیه چون اونا اساسا بیکارن تو خونه و شب نشینی که میان. حال و انرژی زیادی دارن و سر حالن و ما خسته ایم و میخوایم استراحت کنیم و شب زود بخوابیم و اونا اصن درک این قضیه رو نمیکنن
فاطی دیروز ۷ عصر رفت سرکار تا امروز ۷ عصر یعنی ۲۴ ساعت
شب که اومد حتی غذا نخورد و با لباساش رفت تو تختش...
خودم هم مشغول پایان نامه و کارای خودم
خالم زنگ زد و گفت میایم خونتون گفتم راستش فاطی اینجوریه ببخشید
خدافظی کردیم و بعدش من خیلی ناراحتم
عذاب وجدان دارم اما میدونم اگه میومدن هم فاطی بیدار میشد و عملا میپوکید و هم من باید لبتابو میبستم و تا۱۲ شب در خدمت صحبتای تکراری بقیه میبودم...