کی حالم خوب میشه کی این حالت عذاب من تموم میشه
چرا دیگه نمیتونم
حدود دو سه هفته اس که من متوجه شدم باردارم و این احوالات بد رو دارم تجربه میکنم، راستش من هیچگونه ذهنیتی راجع به این احساس ها نداشتم اما الان میتونم راجع بهش کتاب بنویسم که چه چیزعاییع تو ذهنم شکل گرفته، میاد و میره... حالت فیزیکی که بماند که انقد منو بی جون کرده که عین یه تیکه گوشت افتادم و از همه چیز و همه بوها و همه غذا ها به مرز دبوونگی رسیدم...
مگه میشه هررررربویی انقد برام آزار دهنده باشه؟
مگه میشه حتی تصور هر غذایی انقد معده منو بالا بیاره؟
مگه میشه حتی حرف زدن راجع به بعضی آدم ها حالمو به هم بزنه؟
مگه میشه دیدن و حتی حرف زدن راجع به پرنده ها که انقد عاشقشون بودم انقد معدمو به هم بریزه؟(حتی همین الان که دارم مینویسم)
همه دنیا از نظر من بو اگزوز ماشین میده و من دیگه خسته شدم از این حالت
همش انگار میخوام بالا بیارم ولی چیزی نیست که بالا بیارم
هیچوقت انقد ناتوان نبودم تو زندگی خدایا
به بیرون و به بقیه نگاه میکنم با خودم میگم فقط من تو این شرایطم؟؟؟ فقط من مثل یه تیکه گوشت صبح تا شب میخوابم؟؟
به فریبا پیام دادم که من خیلی خسته اس بدنم و برام نوشت عاطفه من حالی رو تجربه کردم که چهار دست و پا راه میرفتم... عاطفه من حتی از تلفن حرف زدن با شوهرم بیزار بودم...
خدایا مگه میشه این احساسات؟چرا آخه؟ هدفت چیه؟
من نمیدونم زن هایی که این دوران خیلی خوشحالن چطور این چیزها رو میکذرونن؟؟خوش به حالشون واقعا...
اینها به کنار...من دارم با عاطفه واقعی خدافظی میکنم و این اشک منو درآورده... دارم خودمو برای ماراتن آماده میکنم و این منو میترسونه...من میدونم تا چند سال ما دربست در اختیار موجود دیگه قرار میگیریم که حتی ساعت خوابیدن و دستشویی رفتنمون رو به خودمون نمیده اون تعیین میکنه...چه برسه رسیدن من به برنامه های شخصی که براش برنامه ها داشتم...
اینها عمیقاً منو میترسونه و منو تا امید کرده و من دارم لحظه هایی رو میگذرونم که مجبورم سکوت کنم و از احساساتم چیزی نگم
چون اولا به ناشکری محکوم میشم و دوما همسرم ممکنه بگه دیگه بچه رو نمیخواد و ازش خلاص شیم...
ولی من منظورم این نیست
من فقط دارم از احوالاتی که میگذرونم میگم
من این روزا به توجه چند برابر تر از قبل نیاز دارم که حس کنم تنها نیستم و کسایی منو میفهمن، کسایی میفهمن وقتی میگم برای عاطفه ناراحتم نگن چی میگی بابا...
از دور به همه چی نگاه میکنم و میگم این منم؟؟ که حتی نمیتونم صورتمو بشورم و به زور فقط دوش میگیرم دو روز یه بار؟؟
دوستم میگفت بخدا عاطفه سه چهار ماه اول همینه ما هم همه این حس ها رو داشتیم بعدش اوضاع بهتر میشه...
اما من چشمم آب نمیخوره انقد این حالت تهوع و بیحالی به من غالب شده حس میکنم الی الابد همینم و با خودم میگم میشه یه روزی دوباره من عادی باشم؟؟؟
خیلی خسته شدم این چند وقت خیلی میترسم از آینده خیلی پریشونم...
دلم وقت گذروندن با دوست میخواد، کافه رفتن، راجع به چیزهای جدید صحبت کردن، پیاده روی و حرف زدن ، معاشرت کردن با آدمها... پویایی و حرکت کردن و ذوق داشتن چیزهای جدید،
سفر رفتن، شادی کردن خندیدن..
یه روز یکی میگفت فقط به ما یاد دادن بگیم خدایا شکرت خیلیا همین زندگی معمولی رو ندارن...
تو دنیای موازی عصر شده و هنوز آفتاب تو آسمونه دوستم یا همسرم زنگ میزنه بهم میگه بریم بیرون و میریم میچرخیم و بعد میریم کافه قهوه داغ با شیرینی میخوریم
بعد داریم راجع به هر چیزی حرف میزنیم، بعد قدم میزنیم قدم میزنیم قدم میزنیم
دوازده یا سیزده سالمون بود تو مدرسه بودیم، یادمه اسرا یه حق بزرگی ازش پایمال شده بود و خودش خبر نداشت،وقتی فهمید این حقو داره و ازش استفاده نمیکنه ناراحت و سر خورده شد
من همیشه دست و پای این کار ها رو داشتم و گفتم عیب نداره من برات درستش میکنم
و افتادم دنبالش که درستش کنم
اسرا اصلا نمیخواست حرکتی بکنه و صحبتی انجام بشه یه جوری هم بی حوصله بود و هم خجالت میکشید که درخواست کنه حق خودش رو و یه جایی گفت ولش کن درست نمیشه گفتم نه میشه بابا
من براش داشتم تلاش میکردم و کار سختی هم نبود که برگشت بهم گفت تو چرا کاسه داغ تر از آش شدی؟!؟
همین...
من دیگه اون کارو ول کردم و یادم نمیاد اسرا اون موضوع رو حل کرد یا نه
حدود ۱۸ سال از این حرف میگذره اما من هنوز دقیق و واو به واو اون لحظه که داشتم از این ور به اونور میدوئیدم و اسرا بلند تو راهرو این حرف رو زد یادمه و هیچوقت یادم نرفته
و همین باعث شده اگه اسرا کاری ازم میخواد از چند درخواست یکیش رو قبول کنم...
اون هیچوقت یادش نمیاد اون روز رو و احتمالا الآن با خودش میگه عاطفه خودش رو میگیره و گاهی کاری ازم خواسته، معطلش کردم و بعد انجام ندادم
اما بش نگفتم من حرف ۱۸ سال پیشت هنوز یادمه و اونه که مانعم میشه...
حکایت اینه که زن و شوهر یکی هستن، همکار همسایه و حتی برادر نیستن، خوشی یکی خوشی اون یکیه و ناراحتی و مریضی و غم هم همینطور
من زنم و به ذات زنانه خودم حس مراقبت و توجه بیشتری نسبت به مرد دارم،و اینکار برای ما یه جور ابراز عشقه
اینکه دارو هات رو بهت یاد آوری میکنم فقط بخاطر اینه که حال الانت خیلی با حال قبلا فرق داشت و الان خیلی بهتری
اینکه انقد تاکید میکنم بخاطر اینه که خودت برات مهم نیست بخوری یا نه،
من اگه بیینم خودت سفت و سخت هستی رو همچنین موضوع مهمی که مریض نیستم تأکید کنم
بارها من خودم قرص رو بهت ندادم تو هم اصلأ نرفتی که بخوری
قرص فشار به این مهمی رو اهمال میکنی و خودت بعدا متوجه میشی چه اهمیتی داره
این موضوع سلامتی الان فقط به تو مربوط نیست به من هم مربوطه... چون حال تو مستقیم تو زندگی جریان داره
اما امروز گفتی کاسه داغ تر از آش نشو...
چشم
من دیگه اصلأ و ابدا قرص هاتو بهت تذکر نمیدم
خودت دوست داشتی بخور دوست هم نداشتی نخور
حتی نوبت اسکن هم خودت پیگیری کن اگه صلاح دونستی و از دکتر نوبت جدید بگیر که برات کد ثبت کنه
من مراقب تو و سلامتیت بودم چون فکر کردم زن و شوهر این تکلیف رو دارن به هم
الان میبینم این کار من شده کاسه داغ تر از آش و حتی بدیهی ترین و کوچیکترین مراقبت های من هم منو به مادر تبدیل کرده از چشم تو
پس عزیزم با احترام من دیگه کاری ندارم
اولین تصمیم برای سال جدیدم یعنی سی سالگی اینه که وقت هدر ندم و زمانمو پرت نکنم
فعلآ فقط همین یک تصمیم
من امروز تصمیم گرفتم که تلخ باشم، و صبحانه های دسته جمعی رو اگر آقایون حضور داشته باشند، شرکت نکنم از ماه های آینده...
تصمیم گرفتم حالا که همکار های آقا دارم تا حد امکان تلخ باشم...
چرا؟!
چون فکر کردم اگه شوهرم با همکار های خانومش صبحانه بخوره ولو بی منظور خوشایندِ من هست؟! ابدا
اگر شوهرم با همکار خانومش ولو کاری چایی بخوره من راضی ام؟
ابدا
اگر شوهرم گشاده رو باشه با همکار خانومش ولو به خاطر شرایط کاری دل من راضیه؟! ابدا
پس من تصمیم گرفتم تلخ باشم و شرکت نکنم در جمع هایی که آقایون هستن ولو ماهی یک بار
اصلأ در شأن تو و من نیست اینجوری دهن کجی میکنی و مثلاً ادای منو در میاری
من این رفتار ها رو یا حتی یک دهمش رو با خودت بکنم چیکار میکنی؟
من همیشه با احترام باهات صحبت میکنم همین توقع هم از تو دارم یعنی چی مثل این زنای بی سواد نادون کوچه بازاری با من حرف میزنی و دهن کجیمو میکنی
صحبتهای قبل از ازدواج!
قبل از ازدواج از همسر اینده ات میپرسی: تو وقتی عصبانی بشی، چیکار میکنی؟
ایشون جواب میده سکوت!
سکوت میکنم چون در مواقع عصبانیت کنترل زبان سخته و ممکنه هرچیزی از دهنت در بیاد.
این رو به عنوان یک tip میگی بهش!
بعد از هزار سال که گذشت، تو عصبانی میشی و میخوای طبق تعهداتی که دادی، سکوت کنی و ازش درخواست میکنی که ادامه نده! وگرنه تو محیط رو ترک میکنی و میری بیرون سیگار میکشی. اما اون ادامه میده و هیچی براش مهم نیست. یهو همهی مسائلی که با تو داشته از اول رابطه رو میکشه وسط، در طول یک ربع جر و بحث مدام ازش میخوای سکوت کنه و بزاره تو هم سکوت کنی. اما اون نمیخواد و نمیزاره. هرچی دلش میخواد میگه و تورو عصبانی تر میکنه و به نقطه ی اشتعال میرسونه و اون چیزهایی که نباید بگی رو ازت میشنوه. و بعدش بهت میگه کثافت! با تنفر عمیق به تو میگه کثافت...
و خدا رو شکر که به همینجا ختم میشه و به توهینهای بیشتر ختم نمیشه. وقتی یکی از طرفین رابطه مدام میخواد سکوت کنه، باید بزاری سکوت کنه و یک روز هم قهر باشه اصلا. بهتر از اینه که اونقدر بری رو مخش که به فحش بکشونیش... آدما در مواقع خشم،خودشون نیستن. معلوم نیست چی میگن، چی کار میکنن.
آدم به زنش که تو یه شهر غریبه، هیچکسی رو نداره نه خانواده ای و نه دوستی، نمیگه پاشو گمشو...حتی اگه حق باهاش باشه، حتی اگه عصبی ترین باشه
چون ممکنه اون زن واقعا بره و جایی رو نداره که بره
خویشتن داری برای این وقتاس
خیلی پریشون و بلاتکلیف و استرسی ام